تبلیغات
نیاز

نیاز

سلام

خوبید؟

منم خوبم مخصوصا این كه دیشب خیلی بهم خوش گذشته.

1 شنبه بعدظهر چون وقت خرید نداشتیم كیان خودش رفته بود یه عطر واسه مامان بزرگش یه عطر هم واسه مامانش خریده بود.اومد دنبالم رفتیم خونه حاضر ش شدیم با مادر شوهری اینا رفتیم خونه مامان بزرگ كیان.یه شام خوشمزه خوردیم و بعدش رفتیم رو پشت بوم ها ا ل ل ه ا ك ب ر گفتیم و بعدش رفتیم تو خیابونا كه خیلی شلوغ بود.دم خونه خودمون گیر كردیم كوچه ما رو بسته بودن و یه سطل آشغال گنده رو آتیش زده بودن.

تا ساعت 2 نصف شب تو خیابان بودیم.خیلی باهال بود.مردم چه شعارهایی كه نمیدادن..

كیان قول داده بود كه هر چی بخوام برام بخره البته گفت به غیر از طلا چون اینقد پول نداره.

دیروز رفتیم آریا شهر وای اینقد خیابئنا خلوت بود كه نگو .بعضی از مغازه ها هم بسته بودن.انگار همه مردم رفته بودن به سمت انقلاب و آزادی.برام یه مانتو مشكی خرید.یه شال كه قهوه ابی  آبی فیروزه ایبا یه شلوارك كوتاه سبز سیدی.شلواركم كه خیلی خوشگله.كفشم میخواست برام بخره دیگه دلم نیومد چون میدونم زیاد وضعش خوب نیست و چند روز دیه باید 450 تومان اجاره خونه بده.

بعدشم رفتیم فرحزاد شام خوردیم و چایی و ق ل ی و ن زدیم تو رگ.

آخی... خیلی حس خوبی داشتم.اولین بار بود بعد از عروسی شام میرفتیم بیرون.از بس كه وقت نداریم.یا مهمونیم یا خیلی خسته ایم.همش یاد دوران دوستیمون میفتادم.چقدر دوران شیرینی بود.بدون دغدغه و به دور از اختلافهای خانواده ها.

شبم رفتیم یه ذره خیابون گردی.خیلی باهال بود.مردم كنار خیابونا وایساده بودن واسه همه دست تكون میدادن.بوق و سوت و جیغ.انگار پیروز شده بودن.خیلی حس خوبی بود.بعدشم رفتیم خونه من رفتم یه دوش گرفتم كیانم ظرفارو شستو یه قسمت لاست دیدیم و خوابیدیم.

راستی امروز 5 بعدظهر ولیعصر یادتون نره.

 

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 خرداد 1388 توسط تبسم ا
امروز 4 بعدظهر از انقلاب تا آزادی

ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 25 خرداد 1388 توسط تبسم ا

سلام

خوبید عشقای من؟

میدونم اكثریتتون حالتون گرفته شده به خاطر انت خا بات .

دروغگوهای متقلب.

من كه دیروز صبح ساعت 5/7 پاشدم تلویزیون روشن كردم  آمار  رو كه دیدم شوكه شدم.

بیچاره مردم.همه مسخره دست دو ل ت شدیم.

خیلی دلم سوخت.همه ناراحتن.بعدشم مگه تا چند وقت مردم میتونن اع تراض كنن .دیروز ما ه وا ره نشون میداد جوونارو با بات ون میزدن من كه دلم آتیش میگرفت.

بیچاره مردم .از ما مردم ا ی را ن بدبخت تر تو این دنیا وجود نداره.

كثافت آشغال با پررویی تمام دیشب اومده تو تلویزیون تبریك میگه به ملت.دوست دارم خفش كنم.

بگذریم.

5 شنبه رفتم موهام رنگساژ كردم و ابروهام برداشتم.دوباره مث عروسا شدم.

شبش آبجی كوچیكه و 2 تا داداشام اومدن خونمون.آخه مامان اینا جشن عقد دعوت بودن دیگه منم گفتم شما هم بیاید اینجا.

ساندویچ درست كردیم و رفتیم فرحزاد بعدشم چایی و ق ل یو ن.

جمعه واسه ناهار رفتیم خونه مامانم اینا.بعدظهر رفتیم ر ا ی بدیم كه خیلی شلوغ بود و تصمیم گرفتیم شب بریم.بعدظهر رفتیم خونه مادر شوهری.اومدیم با هم بریم پارك كه چنان بارونی گرفت كه بیا و ببین.ولی  ما پرروتر از بارون رفتیم بیرون.منو كیان رفتیم رای دادیم.

بعدشم بارون بند اومد رفتیم تو یه پارك نشستیم شام و میوه و چایی خوردیم.

دیروزم اتفاق خاصی نیفتاد.

راستی خانوما روزتون مبارك.

شما واسه ماماناتون چی خریدید.بگید منم از شما ایده بگیرم.آخه من هنوز هیچی نخریدم.

امشب قراره بریم خونه مامان بزرگ كیان با مادر شوهری اینا.خودشون برنامش ریختن بعدش به ما زنگ زدن گفتن.منم چیزی نگفتم.آخه خداییش مامان بزرگ كیان خیلی زن خوبیه.

خونه مامان خودم 5 شنبه میریم.وسط هفته كه میریم مهمونی فردا صبحش خیلی سخت پا میشم.

دیگه همین.

راستی بچه ها كسی از آذر وبلاگ متولد ماه مهر خبر داره من آدرسش گم كردم اگه كسی داره بهم بگه.دلم براش تنگ شده.

از هلیا هم خبر ندارم.وبلاگ شاید امروز.میدونم جای دیگه وبلاگ زده ولی بی معرفت آدرسش بهم نداد.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ یکشنبه 24 خرداد 1388 توسط تبسم ا

سلام

خوبید ؟

بچه ها من دیروز به خودم یه حال اساسی دادم.

سر كار نیومدم.كلی تو خونه حال كردم.البته همش در حال كار كردن بودم.

الانم اساسی تو شركت حالم گرفته شد.دیروز مدیر عاملمون نبود به خاطر همین نیومدم.امروز برگه مرخصی دیروزم دادم به مدیر مالیمون كه امضا كنه.اونم روش زد كسری كار.چون بهش خبر نداده بودم.

آشغال عوضی فكر كرده كیه.من جای دخترشم ولی به من حسادت میكنه چون مدیر عامل خیلی هوای منو داره.

به درك.بی خیال.

پریشب دوست كیان با خانمش اومدن خونمون آخر شبم رفتیم فرحزاد.ساعت 1 اومدیم خونه.صبحم از خدا خواسته خوابیدم تا 9 .كیان رفت بیرون دنبال كاراش منم ظرفای دیشب شستم  یخچال تمیز كردم.لباسارو انداختم تو ماشین.زرشك پلو با مرغ درست كردم.خیلی خوب شد.كیان كه اومد خونه كلی حال كرد.ظهر خوابیدم.قرار بود بریم مانتو بخریم كه كیان گفت خیابونا خیلی شلوغه.

بنابراین نرفتیم.فوتبال نگاه كردیم و دوباره من شروع به كار كردن كردم.لاست نگاه كردیم.یه ذره ا ح م د ی ن ژ ا د دیدیم.لاست دیدیم.ساعت 1 خوابیدیم.

دوباره صبح مث جنازه پا شدم.

امروزم ساعت 4 قراره برم آرایشگاه واسه رنگساژ موهام.140 تومان به غیر از پول آرایش روز عروسیم واسه هایلایت موهام گرفت.كلیم گفت موادش خارجیه و فلانه.ولی الان رنگش به قرمزی میزنه.

راستی بچه ها شما واسه موهای بدنتون چكار میكنید.من ا پ ل ا سی ون میكنم ولی واسه سری بعدش باید یخورده بلند بشه كه دوباره برم دیگه.كیانم خیلی از مو بدش میاد.همش غر میزنه.شماها چكار میكنید كه بدنتون همیشه تمیز باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 21 خرداد 1388 توسط تبسم ا

سلام

خوبید؟

مرسی كه همتون دوباره اومدید پیشم.

بچه ها من خیلی كمبود خواب دارم.چون كلن آدم خوابالویی بودم 7 ساعت خوابیدن برام خیلی كمه.صبحها مث جنازه پا میشم.

صبحها كه كیان منو میرسونه دم مترو خودش میره دنبال كارش.بعدظهرها هم ساعت 6 میاد دم مترو دنبالم.45 دقیقه تو مترو ام.وقتی میرسم خیلی خسته ام.كلا آدم كم انرژی هستم.تازه مامانم خیلی هوام داره.بیشتر روزا برام غذا درست میكنه میاره دم شركت یا میرم دم خونه میگیرم.

دیروز برام ماكارونی درست كرده بود رفتم دم خونه گرفتم بعدشم رفتم خونه خودمون.

كیان رو مامانش خیلی حساسه.چند بار شده تو خونه داره تلفنی با مامانش اینا حرف میزنه بعد میگه تبسم سلام میرسونه در صورتی كه من چیزی نمیگم.نمیدونم چرا زورم میاد بگم سلام برسون.دیشب دوباره همینجوری شد.

كیان بعد از تلفن بهم گفت فكر كردی خرم نمیفهمم.عمدا هیچی نمیگی.منم گفتم وا چته خوب یادم میره.دیگه با هم حرف نزدیم.شبم رفت خوابید پشتش به من كرد تا صبح.من احمقم از بس وابستشم تا صبح همش تو خواب و بیداری بودم.دم صبح رفتم تو بغلش بهش گفتم سنگ دل هیچ عكس العملی نشون نداد.دیگه هم با هم هیچ حرفی نزدیم.فقط موقعی كه منو رسوند دم مترو بوسم كرد و گفت مواظب خودت باش.

یه عالمه دلم براش تنگ شده.خیلی دوسش دارم.

راستی ما هم لاستی شدیم ها.دیشبم دوباره 2 قسمتش نگاه كردیم.

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 19 خرداد 1388 توسط تبسم ا

سلام

خوبید عشقای من

اگه بدونید این چند روز كه نمینوشتم چقدر كلافه بودم.

البته از یه طرف آرامش داشتم كه هیچ چیزی ندارم كه از كیان مخفی كنم.ولی خوب از یه طرفم دلم میخواست بیام با دوستام درد و دل كنم.

همش میومدم پستاتون میخوندم ودلم كلی براتون تنگ میشد.

خوب از كجا براتون بگم.

بعد از عروسی كه كلی حرف پیش اومد همشم سر من بدبخت خالی شد .از جانب هر دو خانواده.

خانواده كیان میگفتن تو عروسی مامانت اینا تو قیافه بودن.اخم كرده بودن .فلانكارو كردن.از این چرت و پرتا.از یه طرفم خواهرم همینارو میگفتم.منم اولش هی سكوت كردم و چیزی نگفتم.كیانم كه افتاده بود به جون من از خانوادش طفداری میكرد و غر میزد.

چند روز اول بعد از عروسی چند باری اشكم در اومد.

با خانواده خودم زیاد مشكلی نداشتم.بعد از 5 روز قرار شد بریم مادر زن سلام.من از شركت رفتم خونه مامان اینا.با كیان سر همین مسائل حرفم شده بود.ساعت 7 بعدظهر زنگ زدم كه كی میای.چنان داد و بیدادی را انداخت كه بیا و ببین.گفت من هیچ و قت پام اونجا نمیذلرم.تو هم اگه دوست داری و دلت میخواد خودت برگرد خونه من دنبالت نمیاد.یه حس خیلی بدی داشتم.انگار از زندگیم دور شده بودم.خلاصه یه قرص خواب از مامان گرفتم و خوردم كه بخوابم و به هیچی فكر نكنم.مامانم فهمید و منو اجبار كرد كه به كیان زنگ بزنم.زنگ زدم مامان باهاش صحبت كرد گفت پاشو بیا اینجا درباره همه چی صحبت میكنیم.زشته بچه ها بفهمنن.مگه چند روز از زندگیتون گذشته.خلاصه با كلی حرف زدن مامان راضی شد و اومد.مامانم جلوی جمع غیر مستقیم یه عالمه نصیحتمون كرد.گفت هر كی هر چی گفت نشنیده بگیرید و به زندگی خودتون بچسبید.اینطوری كه بخواین به حرف دیگران گوش كنید فقط زندگی خودتون خراب میكنید.

خلاصه حرفای مامان كلی روش تاثیر گذاشت و كلی حال و حواش عوض شد.

خواهر شوهری كوچیكه نهایت موذی بودن خودش نشون داد و این وسط خوب موش میدووند.

آخه از حسادتشون به خواهر كوچیكه بنده بود.خواهر شوهری ها میخواستن تو عروسی تك باشن ولی لباساشون كه به نظرشون خیلی عالی میومد خیلی معمولی بود و خیلی از مهمونا تقریبا شبیه لباسای اونارو داشتن.و آرایششون افتضاح بود.قیافه معمولی خودشون خیلی بهتره.سایه های غلیظ و ابروهی پررنگ كه شبیه جن شده بودند.

در عوض خواهر كوچیكه من یه لباس پرنسسی بنفش بادمجونی دوخته بود 500 تومان با گل سر مخصوص لباسش كه شیشهای بنفش بود.آرایشش فوق العاده بود.خیلی خوشگل شده بود.عروسمون بی نهایت زیبا شده بود.خواهر بزرگمم خوشگل شده بود.ولی خواهر كوچیكه بد جوری تو چش بود و همه در موردش میپرسیدن.

خواهر شوهریها هم از حسادت در حال انفجار بودن.

به خاطر همین حسابی بعد از عروسی موش دووندن.

این از این.

مامان بزرگ كیان هفته پیش سه شنبه پاگشامون كرد كه مامان اینارم دعوت كرد.

مامانم اینا جمعه پاگشامون كردن تو باغ كه مادر شوهری اینا و مامان بزرگش اینا و داییشم بودن.

مامانم اینا 100 تومان كادو بهمون دادن.ولی جالب كیان اینا رسم كادوی پاگشا ندارن.مامان بزرگش هیچی نداد.مامانش اومد خونمون برامون 3 تا میز عسلی گرفته بود.آخه میز عسلی نگرفته بودیم.

كیانم گفت اینم كادو.حالا هی نگو چرا شما رسم ندارید.

دیگه این كه زندگی مشترك خوبه ولی همیشه كمبود وقت و كمبود خواب دارم.

كیانم خدارو شكر خیلی مهربون و خیلی كمكم میكنه تو كارا.

دیگه همین.دستم خسته شد از بس تایپ كردم.

 

 



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 18 خرداد 1388 توسط تبسم ا
درباره وبلاگ